
کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجايي که هنوز خدا ميان مردم ارزش داشت. «قسم» معني خود را از دست نداده بود و پيمان شکستني نبود.
کاش خانه من و تو يک اتاق کوچک خيلي قديمي بود که حتي وقتي باران ميآمد از سقفش آب ميچکيد. کاش زمستانها از شدت فقر وسيله گرمايي نداشتيم و تابستانها از گرماي طاقتفرسا رنج ميبريديم ولي....
کاش خانه من و تو اصلا خانه نبود، يک چادر صحرايي بود و من و تو مثل دو آدم آواره هر روز آن را يک جا برپا ميکرديم. کاش من و تو هيچ چيز نداشتيم... ولي ...
کاش هر روز صبح، وقتي خورشيد در آسمان به مردم لبخند ميزد، تو خوشبختي مرا در سکههاي زر نميديدي و بخاطر تهيه اموال دنيا، مرا در خانه سلطنتيمان تنها نميگذاشتي؟ تو که قبول کرده بودي، مهريه من صداقت و صفا و صميميت باشد، چرا ريا را به خانهمان آوردي؟
ميگفتي يک تار موي مرا با تمام دنيا عوض نميکني، پس چه شد که بدون من، به دنبال دنيا رفتي؟
کاش خانه من و تو هيچ چيز نداشت جز يک چراغ.... نه، حتي چراغ هم نميخواستم. کاش خانه من و تو ويرانترين خانه بود، ولي.... ولي تو دوستم داشتي... و با من مثل يک عروسک کوکي رفتار نميکردي. کاش به من دروغ نميگفتي و دل شيشهاي مرا که در کف دست گرفته بودم، باور ميکردي.
هر چند که ديگر به تنهايي روزها و تاريکي شبها عادت کردهام، اما اي کاش خودخواهيت را برايم به ارث نميگذاشتي و خواسته خودم را برايم ميخواستي.

نازنينم با تو سخن ميگويم؛ تويي که در يک شب باراني، دستهاي آفت زده ام را
بوسيدي و بر روي قلبت گذاشتي؛ خوب به ياد دارم که وجود يخ زدهام از آتش درونت گرم شد.
مهربانم! نگذار دلم برايت تنگ شود. حالا که مرا از هواي ابري تنهايي گرفتي و به خورشيد
سپردي نگذار که دوباره دستهايم تنها شود.
وقتي به روزهاي گذشتهام برميگردم و به ياد روزي ميافتم که با تو فقط يک ديوار
فاصله داشتم، حسرت ميخورم.
سوي ديوار با چشمان معصومت به ما نگاه ميکردي؛ اگر ميدانستم که آن قلب پاک
تو هستي، از اتاق بيرون ميآمدم و در آغوش گرم تو پناه ميگرفتم.
حکايت از يک قلب شکستني دارد که ديگر ميترسم آن را به دست هر رهگذري
بسپارم. نازنين! اگر ميتواني با يک قلب شيشهاي سر کني، با من بمان. گذشته
دردناک مرا به حساب من نگذار، هر چه که بود تمام شد و تو ميداني که مقصر کسي غير از من
ميخواهم دنياي کوچک احساسم را با تو تقسيم کنم. من هميشه از پشت پنجره اتاقم به
جاده نگاه ميکنم و منتظر تو ميمانم. منتظر ميمانم يک روز قاصدک از تو برايم پيام
بياورد و مي دانم که آن قاصدک هر چه جواب قشنگ است، برايم ميآورد. من به
صداقت چشمانت ايمان دارم و به آغوش گرمت افتخار ميکنم.
با تو ميمانم... و بي صبرانه منتظر رويارويي با آن دنياي زيبايي هستم که آن را
خوشبختي نام دادي و به من هديه کردي.

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است. عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژههايي هستند که روزي هزار بار در ذهنم تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کرد. ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم، نه صدايي از تو در سيم تلفن هست. کاش خبري يا نامهاي از تو داشتم که اينطور خود گم کرده به دنبال دست آويزي براي آرامش نباشم.
اين روزها که نيستي خانه بوي نم غربت ميدهد. حتي نسيم با پنجره قهر است که بخواهد خبري از تو بياورد. اما برايت بگويم چقدر دلشورههاي عاشقي قشنگ است. ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند. دوراهي دلهرهاي که براي کسي باشي يا نباشي.
اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برميدارم و زيرفرش يا لاي کتاب ميگذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود. نميخواهم دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.
اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....

آه... باران، شعر قشنگ زيستن کجاست؟
چقدر بايد دنبال حقيقت باشم؟
حقيقت کجاست؟
اين روزها چقدر آسمان نامهربان شده است
هيچکس حرف ستارهها را به درستي نميفهمد،
هيچکس براي سرخ شدن گونههاي دل يک عاشق تره هم خرد نميکند
.آه! انسان... اشرف مخلوقات، کجاست؟
مايه فخر خداوند به خود.... آن زمان که بعد از آفرينش آدم گفت: «فتبارک الله احسن
الخالقين...»
حوا مگر همدم آدم نبود... مگر خداوند نگفت من زن و مرد را براي هم و مايه آرامش هم
آفريدم؟...
چه شد که اين روزها قلب آدم مثل روزهاي نخستين خلقت براي حوا نميتپد...!
ديگر نه آدم، آدم است
نه انسان، اشرف مخلوقات...!
شايد به همين جرم آدم را از بهشت بيرون کردند.
به جرم پيمان شکني...
دلم براي حوا سوخت...
همين ديروز...
وقتي شنيدم بي آدم شد...!
خسته بود نمیتونست بیاد فعلآ من به جای شقایق اومدم. ولی شاید یه
مدت دیگه بیاد و وبلاگشو بگیره یا دو نفری بیایم.
الان به یه کم استراحت نیاز داره ؛ گفت سلامش رو یه همه دوستی
مهربونش برسونم که همیشه به فکرش بودن.
گفت کسی نگرانش
نباشه. الان حالش بهتره.
امیدوارم بتونم جای خالی شقایق رو یه کم پر کنم

زن مانده بود که عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهايي را تجربه کند و به جاي عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خستهاش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يک صندوقچه بدون کليد مدفون کرد. ماند که در غوغاي چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هيچ چيز در اين روزگار دوام ندارد حتي عشق.
رفت که بگويد مرد است و هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد که زن، نميتواند مثل مرد باشد.
زني که تمام خواستهاش از زندگي فقط صداقت بود، تمام زندگيش را بخاطر صداقت و يکدلي از دست داد.
زني که ديگر زن نبود... يک شاخه گل شکسته بود که ديگر در بهترين گلدانها هم راست نميشد.
و مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...
مرگ من
و هنگامی که فرشته مرگ سراغم امد جان را بی اختیار تقدیمش کردم دیگر توانی برایم نماده بود سالها اروزی چنین روزی را می کردم خوشحالی و ترس درهم
امیخته شده بود. اما غمگین نیز بودم دلم برای خودم می سوخت حتی در لحظه
خداحافظی کسی کنارم نبود
فرشته فریاد زد وقت تمام است و مرا با خود برد
خدایا باورم نمی شد
انگاه مادرم را دیدم شیون سرداده بود و ناله می کرد .خواهرم !اونیز اشک می
ریخت ناله می کرد و غمگین بود کودکش ارام و بی صدا نظاره گر بود .پدرم اما
هیچ نمی گفت گویی در سکوتش تلخ ترین و بلندترین گریه را سرداده بود.برادرانم
باور نداشتند
ان دو به دنبال کارهای کفن و دفنم ره سپارشدند
اری جسمم را داخل امبولانس گذاشتند و مرا به سوی خانه اخرم هدایت کردند .
مرا به طرف تختی پرتاب کردند محکم اما بدون درد دیگر دردی نداشتم
می شستنم تا پاک و تمیز به خانه جدیدم بروم .
اما چرا اینان از پشت شیشه می گریند؟
مادرم است می خواهد چیزی بگوید در اخرین دیدار اما گریه امانش نمی دهد
خواهرم به من نگاه می کند گویی اشکهایش خشک شده
خوب دیگر تمام شد لباس سفیدم را به تن کردند و مرا خوشبو ساختند به بیرون
فرستادنم نوبت مسافر بعدی بود
صدای شیون و ناله بلند شد زیر تابوتم را گرفتند مرا بردند
بی تابم ببریدم ای بی خبران
اما نه باید برایم نماز به پادارند بر روی زمین گزاردند مرا ونماز خواندند ارام تر شدم
دوباره بلندم می کنند و می برند
گورکن اخرین بیل هایش را می زند او خسته است اما بی تفاوت مسافران زیادی را بدرقه کرده
اه خدایا خانه جدیدم گود است و تاریک
مرا داخل قبر گذاشتند اما خودم ایستاده ام و نظاره می کنم
پدرم می خواهد برای اخرین بار صورتم را ببیند مادرم از حال می رود برادرانم
اشک می ریزند
خواهرم می گرید لحظه وداع سخت است.
اما من فقط نگاهشان می کنم چرا این چنین ناله می کنند؟مگر نه اینکه همدیگر را
خواهیم دید در سرای باقی پس چرا شیون می کنند؟
ان زمان که بودم ندیدید تنهایم گذاشتید و مرا در میان انبوه غصه هایم رها کردید
دوستانم را می بینم همین یاران باوفا را!
اشک می ریزند و گویند کاش بودی کنار ما
اما چه سود بودم تا با وجود شما بازهم احساس تنهایی کنم؟
وای اینان کیستند ؟به یاد ندارم چنین دوستانی
اری درست است برای خودنمایی امده اند
فکر نمی کنم اصلا چهره مرا به یاد داشته باشند
بازم هم خوب است اندکی امده اند بقیه که لطف کرده و دسته گلی فرستاده تا جای خود را پر کنند.
خاک را بر رویم می ریزند ناله ها به اسمان می رود
و گورم کم کم پر می شود سقف خانه ام نیز بنا شد
نشانی رویش می گذارند تا بتوانند پیدایم کنند
اما چه سود ان همه نشانه دادم و کسی نیامد سراغم
حال که رفته ام می خواهید با یک نشان پیدایم کنید؟
خوب خوب دیرشد سریع بروید غذا حاضر است
دیگر همه فرموش کردند دوستان با وفایم از خاطراتشان تعریف می کنند و می
خندند و خوشحالند
مرگ من باعث شد دیداری تازه کنند
همه مشغولند یکی می گوید خدا رحمتش کند غذای خوبی بود
دیگری می گوید کاش ما هم مثل فلان کس گلی می فرستادیم و وقتمان را بیهوده تلف نمی کردیم
ان یکی می گوید بد هم نبود دوستان قدیم رادیدیم
و غذایی خوردیم خدا بیامرزدش
انگاه یکی یکی می روند و تسلیت می گویند
خوب وقت تمام است باید بروم شب سختی را
پیش رو دارم
دوست دارم کسی برایم دعا کند اما چه کسی ؟
انان که فکر غذایند یا انان که خوشحال از تازه شدند دیدار ها در مجلس ترحیم من؟
کدامیک شب اول قبرم مرا تنها نمی گذارند و با دعاهایشان کمکی می شوند برای
سختی که پیش رو دارم؟
هیچ یک اه اینان اگر دعا گو بودند در زمان حیاتم مرا دعا می کردند و تنهایم
نمی گذاشتند.
باشد این نیز بگذرد...........

سلام. من شقایق هستم و کارم رو تازه شروع کردم تو رو خدا بهم کمک کنین من هیچی نمیدونم
اسم من : شقایق![]()
تولدم : ۱۳۶۷![]()
شهرم : شمال![]()
روحیم : غمگینم کردن![]()
![]()
حساسیت : از دروغ بدم میاد![]()
علاقه : دوست دارم عشق معني واقعي و احساسي رو پیدا کنه![]()
پسرا : بیشتر بعضي چیزا رو فراموش میکنن![]()
من در کل دختري رمانتیک هستم و همه چیز رو احساسي میبینم ![]()